خرید بک لینک
من میدانم کلمات من جادو میکنند. و خود عن پنداری؟ به یه ورم. 

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

دوست دارم همین حالا با یک غریبه حرف بزنم. چی میشه یکی که سالهاست میشناسیش غریبه میشی و دوست داری با یه غریبه که نمیشناسیش حرف بزنی؟

چه بیهودگی مدامی بود امروز. گلن رو کشتند. ریک خیلی سختی کشید. تباه؟ من.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

خیلی چیزها به تو دادم. خیلی چیزها که حالا یادم نیست. نباید هم باشد. من دیگر نمی خواهم چیزی یادم بماند. این که آن گردنبند را کی خریدم، کجا خریدم و چرا دادم. من امیدم را به آدمها از دست داده ام. من میترسم اعتماد کنم. خیلی بیشتر از قبل میترسم.

به یه ورم که یادم نیست. چیزهای مهمتری یادم نیست.

کاش بیدار میشدم ومیدیدم زامبی ها دنیا را گرفته اند. و من مجبورم برای بقا بجنگم. آنوقت اینقدر اینهمه دانستگی دست و پایم را نمیبست.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

Poor Rick! You will die soon

شب ها دنبال گل میگردم برات بخرم بفرستم. از این وبسایت به اون وبسایت. روزها ولی، گوشیم سایلنت افتاده یه گوشه. خودم؟ مثل گوشیم.

+ نوشته شده در ساعت &nbsp توسط مخمل |

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

- بیست تومنو جور کردی؟  - نه. نشد.  - خب خد

برچسب: زبونمون, نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

Maharatha

گاهی باید رها کرد. این را یک پیر، توی یکی از غارهای تبت به من گفت. من آن زمان فکر کردم آدمها را میکوید. طول کشید تا بفهمم خودم را میگوید. اعتقاد به تقدیر موهبتی بود. که من نداشتم.

+ نوشته شده در ساعت &nbsp توسط مخمل |


برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

همین روزها یک بلیط میخرم. یک بار دیگر شروع میکنم. همین روزها، قبل از اینکه خیلی دیر شود، دوباره شروع میکنم به زندگی کردن.

شاید هم یک کاراوان خریدم و زدم به دل جاده. شاید هم اصلا جایی نرفتم. همینجا، همین کارها، و جاش فکرم را عوض کردم. فقط قبلش باید جوری با خاطره هام کنار بیایم.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

بم که فروریخت دنیا هنوز قشنگ بود. آدمها گریه می کردند. آدم ها رفتند کمک کردند آنقدر که همش می گفتند نیایید جا نیست. هفته ی بعدش شجریان کنسرت گذاشت و پولش را کمک کرد به بم. چند سال گذشته از بم؟ از روز اول جک ساخنتد با زلزله. با مرگ. از شب اول دزدان ر

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:45

موهوم ترین شخصیت زندگی من هم یکی بود توی همین بلاگ. آدم توی زندگیش خیلی ماجراها براش پیش می آید که هیچ وقت علتش را پیدا نمی کند. این مورد، بی توضیح ترین اتفاقی ست که برای من افتاده. یک آدمی پیدا شد. اینجا کامنت گذاشت. نمی دانم چند سال پیگیر بود. نمی

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 6:47

تو رفته بودی. آذر پارسال. من به اشتباه فکر می کردم آدم ها پس از رفتنشان بر می گردند گاهی. اصلا گاهی ندارد رفتن. آدم می رود یک بار. و بعد از آن فقط می رود دیگر. مثل تجربه ی یک مخدر و اعتیادش.

+ نوشته شده در ساعت   توسط مخمل |

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 1:36

افتاده ام به کشتن. کشتن وقت، کشتن حس، کشتن مکالمه. من این را بارها تحربه کرده ام. همین هم عادی و بیمزه شده. چیزی تکانم نمیدهد. وقتی فردای اینجا نوشتن کسی مرا خوانده باشد، قاعدتن باید کلی خوشحالی میکردم. ذوق میکردم. یا دست کم تعجب. اما میدانی چی؟ فقط با خودم فکر کردم تو همیشه همین بوده ای. و من هم همین خواهم بود.

مهم نیست حتی که برگردم و فعل و فاعل جملاتم را درست کنم.

+ نوشته شده در ساعت   توسط مخمل |

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 1:36

یک روزی، یک جا باز همدیگر را میبینیم برادر. آنوقت من از تو خواهم پرسید یادت هست برای چی من را راهی کردی؟ و بهت خواهم گفت چی گذشت بر من. مهاجرت شوخی خنده داری ست. تو راست میگفتی. همه چیزی که میخواستم را به من داد. به قیمت هر چیزی که داشتم. این

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 1:36

من میدانم کلمات من جادو میکنند. و خود عن پنداری؟ به یه ورم.

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 1:36

راستش یک شب هم با خودم فکر کردم مگر این همان فانتزی ای نبود که داشتم؟ بعد یادم افتاد همین سوال را یک جای دیگر، سالها پیش، توی آن آپارتمان نیاوران از خودم پرسیده بودم. یک آن فکر کردم خواب می بینم. جدی جدی همان شرایط، همان حال. آتوسا می گفت مراقب

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 1:36

صفحه بندی